تبليغاتX
تقدیم به عزیزترینم

با سلام خدمت دوستان عزیز

این وبلاگ تا روز ۲۰ تیر آپ نخواهد شد. فقط بچه ها من رو از دعا ی خیرتون بی نصیب نکنید. یا علی

نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 7:55 | لینک ثابت |

بال هایت را کجا گذاشتی؟

عرفان نظر آهاری، چلچراغ

 

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به  پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق ادم ها و درخت ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان هارا اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: میدانی چقدر جای تو در آمان خالی است.انسان دیگر نخندیدانگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پروانه ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کردتا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ  بالای سرش آسمن بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دوبال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست.

نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 1:58 | لینک ثابت |

رمیده

شعر از فروغ فرخزاد (اسیر)

 

نـمـی دانـم چه می خواهـم خدایا

به دنـبـال چه می گردم شب و روز

چـه می جـویـد نـگـاه خـستـه مـن

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

ز جــمـع آشــنـایـان مـی گــریــزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نـگاهـم غـوطـه ور در تـیـرگـی هـا

به بیمار دل خود می دهـم گــوش

 

گـریـزانـم از ایـن مـردم کـه با مـن

به ظاهر همدم و یـکـرنگ هستند

ولـی در بـاطـن از فـــرط حــقــارت

به دامانم دو صد پـیـرایـه بـستـنـد

 

از این مردم که تا شعرم شنـیـدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتـند

ولی ان دم که در خلوت نشستند

مـــرا دیـوانه ای بـدنــام گــفــتـنـد

 

دل مـــن ای دل دیـــوانــه ی مــن

که می سوزی از این بیـگانگی ها

مـکـن دیـگـر ز دسـت غـیــر فـریـاد

خـدا را، بـس کن این دیـوانـگی ها
نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 1:57 | لینک ثابت |

سیزده نکته ی مهم زندگی وعشق از گابریل گارسیا مارکز

تقدیم به کسانی که امیدشونو از دست دادن تا یه کم دیدشون به زندگی عوض بشه.

 

یک: دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم.

دو: هیچ کس لیاقت اشک ها ی تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد باعث اشک ریختن تو  نمی شود.

سه: اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار: دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

پنج: بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

شش: هرگز لبخند را ترک نکن.حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.

هفت:تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

هشت: هرگر وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

نه: شاید خدا خواسته ابتدا بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را.

ده: به چیزی که گذشت غم نخور، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

یازده: همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند. با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

دوازده: خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش خود را میشناسی قبل از آن که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

سیزده: زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیز ها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

 

نوشته شده توسط ناشناس در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 17:43 | لینک ثابت |

میخ های رو دیوار

یه داستان کوتاه زیبای دیگر از آنتوان چخوف تقدیم به دوستان:

 

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک م یخ به دیوار بکوبی.

روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد.او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن مخ ها بر روی دیوار است...

 

بالاخره روزی رسید که سر بچه دیگر عصبانی نشد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد کرد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخ ها را از دیوار درآورد.

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار در آورده است.

پدردست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار بردو گفت:«پسرم! تو کار خوبی انجام دادی  توانستی بر خشم پیروز

شوی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی میزنی، آن حرف ها هم چنین آثاری بر جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری. اما هزاران عذر خوهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است.زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است.»
نوشته شده توسط ناشناس در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 17:40 | لینک ثابت |

اشکی در گذرگاه تاریخ

می بخشید یه کم طولانی ولی یکی از قشنگترین شعر هایی که تا حالا خوندم.

 

شعر : فریدون مشیری

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان آدم ،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛

آدمیت مرد!

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پر از آدم شد این آسیاب ،

گشت و گشت ،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت!

گرچه آدم زنده بود.

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،  پاکی، مروت، ابلهی است

ضحبت از موسی، عیسی و محمد نابجاست

روزگار مرگ انسانیت است

من از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام، زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آن چه این نامردمان با جان انسان کرده اند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیایان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگو از مرگ انسانیت است!

نوشته شده توسط ناشناس در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 14:42 | لینک ثابت |

لطیفه

يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!

يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»

 

به زودی آپ می کنم.

نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 9:24 | لینک ثابت |

................::::::::معلم بي عرضه::::::::................

يك داستان كوتاه خيلي قشنگ از آنتوان چخوف. فكر نمي كنيد همه ما اينطوري شديم؟

چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:

ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم ... لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد ... خوب ... قرارمان با شما ماهي 30 روبل ...

ــ نخير 40 روبل ... !

ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود ... من يادداشت كرده ام ... به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم ... خوب ... دو ماه كار كرده ايد ...

ــ دو ماه و پنج روز ...

ــ درست دو ماه ... من يادداشت كرده ام ... بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل ... كسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه ... شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد ... جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد ... و سه روز تعطيلات عيد ...

چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما ... اما لام تا كام نگفت! ...

ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد ... به عبارتي كسر ميشود 12 روز ... 4 روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود ... كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد ... 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد ... 12 و 7 ميشود 19 روز ... 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل ... هوم ... درست است؟

چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما ... لام تا كام نگفت! ...

ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد ... پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان ... البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما ... بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني ... گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد ... اينهم 10 روبل ديگر ... و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد ... شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم ... كسر ميشود 5 روبل ديگر ... دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم ...

به نجوا گفت:

ــ من كه از شما پولي نگرفته ام ... !

ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!

ــ بسيار خوب ... باشد.

ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14 ...

اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد ... قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:

ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم ... فقط همين ... پول ديگري نگرفته ام ...

ــ راست مي گوييد ؟ ... مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم ... پس 14 منهاي 3 ميشود 11 ... بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسكناس 3 روبلي ديگر ... و اينهم دو اسكناس 1 روبلي ... جمعاً 11 روبل ... بفرماييد!

و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:

ــ مرسي.

از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:

ــ « مرسي » بابت چه ؟!!

ــ بابت پول ...

ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!

ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.

ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم ... هشتاد روبل طلبتان را ميدهم ... همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!

به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »

بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت ... به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 15:14 | لینک ثابت |

سخن نویسنده
با سلام و عرض تسلیت به مناسبت شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا (س)

دوستان عزیز بالاخره امتحان های ما هم تمام شد. نمیدونم چه قد افتضاح دادم ولی ان شا الله که هم من هم بقیه بچه ها خوب داده باشن. سعی میکنم که از حالا به بعد زود به زود آپ کنم .

از دست یکی هم خیلی ناراحتم . خدا کنه که اونم دوباره مثل اولش بشه. واسه همه آرزوی موفقیت میکنم به ویژه کسی که گفتم.

یا علی

نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 2:33 | لینک ثابت |

کوتاه ، زیبا (2)
خدا هم تا دم آخر آدم را قضاوت نمی کند دیگه ما چه کاره ایم؟

عبارت تاکیدی:من هیچ راهی به جز موفقیت ندارم.

هر انسانی صاحب یک طرح الهی است.

همیشه واقعیت چیز دیگریست.

دنیا به تلاش شما پاداش می دهد.

نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 0:18 | لینک ثابت |

کوتاه ، زیبا
جایی که احساس کردید دیگه راهی نیست،خدا راهگشاست.

صاحب حق کسی است که شجاعت دفاع از آن را داشته باشد.

بعد ار دو راهی همیشه راه سومی هست.

اگر به خطا رفتی از برگشتن نترس.

دو تا گوش کن یکی بگو.

نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 23:56 | لینک ثابت |

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدندو وقتی دیدند گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتندکه دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد.

دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که از تلاش دست بردارید،چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های آنها شد و دست از تلاش برداشت. او بیدرنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار،اما او با توان بیشتری تلاش کرد و سرانجام از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست.در واقع او تمام مدت فکرمی کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

                                                    ( برگرفته از مجموعه داستان های کوتاه اثر آنتوان چخوف)

نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:10 | لینک ثابت |

یانگوم

به نظر من بحث داغی داره این برنامه ی تلویزیونی ، خیلی هم پر بیننده است نه؟

نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:2 | لینک ثابت |

.........
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!


 

نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 18:23 | لینک ثابت |

سخن نویسنده

سلام به همه ی خوانندگان عزیزی که لطف می کنند و به وبلاگ من سر می زنند. به گفته ی بعضی از شما عزیزان که فکر می کنید بهتر مطالب از خود آدم باشه که من هم با نظر شما موافقم ممکنه این وبلاگ کم کم تغییراتی بکنه و با اجازه ی شما خاطرات من و دوستانم و چیز هایی که به نظر جالب می آد رو در این وبلاگ قرار دهم اگر احتمالا دوباره به وبلاگ این حقیر سر زدید من را از نظر خود مطلع کنید.

نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 18:14 | لینک ثابت |

تو بزرگی

اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردم اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من، گناهم را ببخش........

 

 

نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:50 | لینک ثابت |

آفتاب همیشه باقی...
باز هم قلبی به پایم افتاد
بازهم چشمی به رویم خیره شد
بازهمدرگیرو دار یک نبرد
عشق من برقلب سردی چیره شد

بازهم ازچشمه ی لب های من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
بازهم دربسترآغوش من
رهروی درخواب شددرخواب شد

بردوچشمش دیده میدوزم به ناز
خودنمی دانم چه می جویم دراو
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذردازجاه و مال وآبرو

اوشراب بوسه می خواهدزمن
من چه گویم قلب پرامید را
اوبه فکرلذت وغافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم ازاو
تافدا سازم وجودخویش را
اوتنی می خواهدازمن آتشین
تابسوزاند دراوتشویش را

اوبه من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به اومی گویم ای نا آشنا
بگذرازمن من ترابی گانه ام

آه ازاین دل آه ازاین جام امید
عاقبت بشکست وکس رازش نخواند
چنگ شد در دست هربی گانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند

 

نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:45 | لینک ثابت |

ای کاش

دستان مرا بگير حسرت نمي گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ايست قلبي و تنها نگاه تو مي تواند مانع از اين مرگ شود دوستت دارم و مي خواهم در کنار من بماني بگذار اين حسرت به واقعيتي تبديل شود و در کنارت بودن را احساس کنم اي کاش مي توانستي ديدگان شسته شده از اشک مرا ببيني و دستان مرا در حالي که تو را نشانه رفته اند و تنها با صداي قلب تو خو گرفته اند را احساس کني لحظه لحظه هاي تنهايي من با تو و به ياد تو پُر مي شود و بدان تنها تو دليل زنده بودني.

نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:42 | لینک ثابت |


دلــم گــشـتـه رهـا از هـر بـلـایـی        شـدم آزاد و در فـــکـــر خـدایـی

دلم سرمست و بی تاب ازخدایان          که این دل هر چه دارد ازخدایی

چـو این دل در خزان آمد ز هـجران         خــزانـم شـد بــهــار آشـنــایـی

کـنـم شـکـر خـدایــم صـد هـزاران        که در مستی و تنهایی صفایی

که او دانـد دلـم در بی کـسی ها          به جز دلـبـر نبودم هم صــدایی

کـنـد شـکر این دل دیـوانـه ی من         چــو از لــطــف خــدا دارد نـوایی

دلـم هم چــون دل آرام امـــشـب         بـجـویـد لـحـظه ی نـاب رهــایی

بـخـوانـد شـعـر ایـن آرام از شـوق        چو او گفت با نو ام در هر کجایی

                                                                                                        (شهریار کوراوند)

نوشته شده توسط ناشناس در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 3:43 | لینک ثابت |

زندگی

زندگی، مانند گل است، در هر ورق آن یک خیال و در هر خار آن ،حقیقتی نهفته است.     (لامارتین)

 

زندگی ارزشی ندارد، ولی هیچ چیز ، مثل ارزش زندگی نیست.     (آناتول فرانس)

 

زندگی امروز ما کشتزاری است که زندگی فردا از آن جا می روید.     (لاکوردر)

 

زندگی بدون هدف ، چزخ زندگی را به دست قضا و قدر می سپارد.     (سه تک)

 

زندگی بودن عشق، مانند زیستن در تاریکی مطلق است.     (موریس مترلینگ)

 

زندگی ما ساخته ی افکار خود ماست، نه ساخته ی تقدیر و سرنوشت.     (مارکیوس اورلیوس)

 

نوشته شده توسط ناشناس در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 2:59 | لینک ثابت |